فارس
← همه اخبار
بانوی عطش عشق تو را شعله کشیده است

گنجینه شعر عاشورایی 2

بانوی عطش عشق تو را شعله کشیده است

۴ شهریور ۱۳۹۸کد خبر: 39372۱

حوزه هنری فارس در آستانه ماه محرم بر ان است در سلسله مطالب ویژه ای نمونه هایی از گنجینه شب شعر عاشورا را جهت استفاده شاعران و مداحان عاشورایی بازنشر کند.

آنچه پیش رو دارید برگی از این دفتر است که در نخستین گام به عرض ارادت به ساحت مقدس عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری سلام الله علیها می پردازد:

 

ابوترابی، سید محمد حسین

غزل سپیدار

 

گرفته شعله ی صبرت عجیب صحرا را

و آب کرده دل سنگهای خارا را

به پیش می روی، از موج زخم بیم ات نیست

کنار می زنی آری هجوم دریا را

چه کرده ای که زمین پیش پات می لرزد

چطور هی زده ای راه آسمانها را

نهیب خسته ات آخر ز بند می خیزد

اسیر خنده و شهوت نخوانده اینجا را

ز دود آه سیاه است روزگار همه

که هُرم خطبه گرفته ست شام فردا را

چطور ریشه دواندی میان خاک عطش

شکوه غیرت ما! زینبا! سپیدار!

***

بای، حسنعلی

عصر عاشورا

 

آه از آن ساعت که اسب بی سوار

آمد از صحرا به سوی خیمه زار

هلهله برخاست از قوم ستم

ولوله افتاد در اهل حرم

خاک بر سر ریخت نیلی آسمان

تا به خاک افتاد خورشید زمان

روز هستی زان مصیبت تار شد

خون حق نقش تن شنزار شد

 

ذوالجناح آمد ز مقتل بی سوار

خالی از آن حضرت عصمت مدار

یالش از خون خدا گلگون شده

شیهه ای سرداد یعنی والسلام

والسلام ای عترت خیرالاتام

والسلام ای زینب و آل رسول

گشته مقبول خدا نذر بتول

خویش را امت خجالت داده اند

اجر و پاداش رسالت داده اند

اسبها را نعل نو انداختند

بر حسین بی سر او تاختند

قصه اجر و مودت گفت و رفت

بهر زینب سر سلامت گفت و رفت

***

براتی پور، عباس

شکوفۀ اشک

 

لبریز از شکوفۀ اشک است دیده ام

خون دل است، اشک ز حسرت چکیده ام

ریزم به خاکِ پای تو ای آفتاب عشق

گل های داغ را که به جان پروریده ام

شرح سفر چه پرسی از این خسته دل که هست

دردی گران به سینه، ز رنگ پریده ام

از کربلا به کوفه و از کوفه تا به شام

زخم زبان و طعنۀ دشمن شنیده ام

آن بلبلم که داغ گلستان عشق دید

من شاهد تطاول گل های چیده ام

من زینبم که تا به سرِ نی سرِ تو دید

در حسرت نگاه تو آهی کشیده ام

جانم به لب رسید چو دیدم به قتلگاه

دریای خون و لالۀ در خون تپیده ام

شد قامتم خمیده و پایم پر آبله

از بس که روی خار بیابان دویده ام

در راه وصلت ای مه بُرج ولا حسین(ع)

زهر فراق را چه گوارا چشیده ام

امّا از آنچه شرح غم و درد می دهم

زیباست آنچه را که به راه تو دیده ام

آن آفتاب پرده نشینم که با وقار

روی سیاهِ پردۀ دونان دریده ام

من زینبم که با نفس آتشین خویش

روح حماسه بر تن عالم دمیده ام

ای مهربان برادر، این مهرِ جان فروز

مهر تو را به هر دو جهان برگزیده ام

داغ فراق گرچه دلم را گداخت، لیک

آرام باش ای مه خوش آرمیده ام

***

چشامی، عباس

نفس نسیم

 

هر نفس گویا نسیمی تازه از در می ورزد

در هوای کیست باد این گونه پرپر می وزد

نه، بهار این باغ را این عطر را هرگز نداشت

عطِر دیگر گونه ای از باغِ دیگر می وزد

این چه صبح است و مؤذّن کیست می گوید اذان

وای وای از نغمه اش افتادنِ سر می وزد

نازنین گیسویِ خوشبویی که بر بالایِ نی

از دو بالِ قدسیان فردا رهاتر می وزد

خواهر اینجا از هم اینک می کند تمرینِ صبر

بر برادر، شور ایمانِ برادر می وزد

هر گلی بیرون می آید محو رویش عالمی است

نوبت اکبر تمام الله اکبر می وزد

بعد از آن گلها، چه خواهد داد اکنون باغبان

روی دستش غنچه ای با نام اصغر می وزد

دست ها خالی به جا می مانَد و از چارسو

سینه سوز آهنگِ ((آیا هست یاور؟)) می وزد

عصر تا خورشید در گودال می آید فرود

از امیدِ کودکان سوسوی آخر می وزد

نیست یک رفته که باز آید به سویِ لانه عصر

عصر، سویِ لانه پرهایِ کبوتر می وزد

گریه های کیست در چشمش و نمی دانم که باد

از زمینِ خشک بر می گردد و تَر می وزد

***

حیدری، سارا

بانوی عطش

 

بانوی عطش عشق تو را شعله کشیده است

اینگونه که داغ از جگرت سرخ چکیده است

تو بغض گلوگیر علی در دل چاهی

یک شاخه از آن یاس سپیدی که خمیده است

ایوبترین صبری و یعقوبترین درد

یک لحظه غمت سینۀ یک عمر دریده است

یا دست غریب تو به پهلوی کبود است

یا داغِ لبانِ تو به رگهای بریده است

غیر از تو به طشتی سر خورشیدترین را

غیر از تو به طشتی جگر پاره که دیده است؟

ای وای از آن دم که دل در به درت وای

بین سر و تن خسته و تبدار دویده است

بانو! چه به روزِ شب و روز آمده وقتی

دستی و سری از مه و خورشید بریده است

خورشید که سر می زده از شانه ات ای کوه

امروز چرا بر سر زانوت دمیده است؟

***

سادات اخوی، سیّد محمّد

نسیم شعله

 

بر روی شن، جز ردپای سرخ خنجر نیست

جز نغمه هایی مانده از آوای پرپر نیست

آن سو: نگاه مادری بی تاب فرزندی

این سو: یتیمی خفته با دستی که دیگر نیست

منبر نشین نیزه است آیا که می خواند...

آیا ظهوری تازه از وحی پیمبر نیست؟!

باد، عاشقانه، مو به مو سر را نوازش کرد

آیا نسیم شعله های آه خواهر نیست؟!

((ای قطره های خون، سفیران گلوی تو

باید ببوسم حنجرت را گرچه مادر نیست))

لب های سر انگار نجوا می کنند آرام:

((خواهر... برو... هر چند این رسم برادر نیست))

خواهر، اسیر شعلۀ لب های تفتیده است

در سایۀ آتش، سفر کردن میّسر نیست

***

صادقی، عبدالعلی

پیام خون

 

وقتی به دل داغ برادر ماند و زینب

یک کربلا غم در برابر ماند و زینب

وقتی شهادت حرف آخر را رقم زد

غمنامۀ تن های بی سر ماند و زینب

وقتی خزان بر سُرخی آلاله ها زد

صحرایی از گل های پَرپَر ماند و زینب

وقتی که آتش با قساوت همزبان شد

در خیمه ها طوفانِ آذر ماند و زینب

وقتی غزالان حَرم هر سو رمیدند

سوی پریشان، دیدۀ تر ماند و زینب

وقتی فضا خالی شد از پرواز یاران

یک آسمان بی کبوتر ماند و زینب

تا کربلا در کربلا مدفون نگردد

در نینوا فریاد آخر ماند و زینب

دیدیم جای ناله جای گریه کردن

قد قامت غوغای دیگر ماند و زینب

دست علی از آستینش شد نمایان

روح شجاعت های حیدر ماند و زینب

هنگامه ای دیگر بپا شد کربلا را

اوج تعهّد حفظ سنگر ماند و زینب

تکمیل نهضت در بیانش جلوه گر شد

وقتی پیامِ خونِ رهبر ماند و زینب

***

کافی، غلامرضا

باغ شفق پرپر

 

کاروان ره می سپرد امّا دل و جان سوخته

دشت دریا می نمود  امّا بیابان سوخته

باد از باغِ شفق پرپر چه زخمی می گذشت

دامنش امّا ز گلداغ شهیدان سوخته

آه از شام غریبانی که بر عالم گذشت

دشت و دریا غرق خون پیدا و پنهان سوخته

دیدم آن شب بر زمین خاکستر پروانه را

شمع را دیدم ولی سر در گریبان سوخته

خاک را باران تیر و نیزه ها سیراب کرد

گلشن زهرا ولی در زیر باران سوخته

کاروان می رفت و بیرق از سر خورشید داشت

بود در بالای نی برگی زقرآن سوخته

کاروان می برد زینب را به سوی سرنوشت

داشت در صحرا ولی جا مانده ای آن سوخته

لاله اند این زخم بر دوشان خونین پیرهن

یا زمین از گرمی داغ عزیزان سوخته

کیست تا در پاره ای از بوریا پنهان کند

جسم صد چاکی که بر ریگ بیابان سوخته

***

کوهمال جهرمی، عبدالرضا

پیغام سرخ کربلا

 

باد می رقصاند آرام و متین زلفی رها را

بر سرنی می برند امروز قرآن پاره ها را

آسمان دلتنگ و تاریک از غم خورشید خونین

می کشد بر گردن خود شال سنگین عزا را

می کشد خورشید روی صورتش ابر سیاهی

تا نبیند پاره های آفتابی آشنا را

زیر سُمّ اسب ها افتاده قرآنهای پرپر

لرزه افتاده ست ارکان همه ارض و سما را

پرچم خون خدا پر می زند بر دست زینب

تا فراگیرد زمین پیغام سرخ کربلا را

قامت هفت آسمان خم می شود از داغ هایش

سوز آهش می زند آتش تمام نینوا را

حنجرش آتشفشانی تر خدا را می سراید

شعله شعله می کند تکثیر روح ماجرا را

می برد هفتاد و دو خورشید را تا شام ظلمت

تا بیفروزد چراغ جاده خون خدا را

کربلا می فهمد این زینب چه داغی داشت بر دل

تا ابد در سینه دارد این غم بی انتها را

***

 

پرند آور، ایوب

غرور آب

من زخم غرور آب را می فهمم

حال جگر کباب را می فهمم

من شاعر دردهای زینب شده ام

بر روی نی آفتاب را می فهمم

 

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://fars.hozehonari.ir/s/ARVVPWU

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: fars.hozehonari.ir