فارس
← همه اخبار
بیتی ست این دو خط که به پیشانیِ من است

گنجینه شعر عاشورایی 5

بیتی ست این دو خط که به پیشانیِ من است

۷ شهریور ۱۳۹۸کد خبر: 39451۱

حوزه هنری فارس در آستانه ماه محرم بر ان است در سلسله مطالب ویژه ای نمونه هایی از گنجینه شب شعر عاشورا را جهت استفاده شاعران و مداحان عاشورایی بازنشر کند.

آنچه پیش رو دارید برگی از این دفتر است که در چهارمین گام به عرض ارادت به ساحت مقدس حضرات عون و محمد علیهما السلام  فرزندان حضرت  زینب سلام الله علیها می پردازد:

 

 

 

ابوترابی، سید محمد حسین

دو ستاره دو امید

 

قد کشیده سروها مقابلت

می کنی نگاه سوی حاصلت

می کنی نگاه سوی حاصلت

دو ستاره دو امید دو رشید

گوشواره های ماه کاملت

می کنند دلبری برای تو

می برند هی قرار از دلت

کنده ای دل از دو دسته گلت

زینبی و نیست هیچ مشکلت

مُشکلت پذیرش برادر است

حل شده بقیه ی مسایلت

اذان می دهد به هر دو تایشان

لطف او همیشه بوده شاملت

توی خیمه مانده ای ز روی شرم

مادر شهید! آه از دلت

زینب ات فدای تو برادرم!

این دو هدیه نیستند قابلت

 

 ***

 

احرامیان پور، علیرضا

سهم زینب

 

دریای من! به ساحل چشمم کران بده

بر خاکِ تشنه کامِ عطش خیز، جان بده

یک عمر از نگاهِ تو نیرو گرفته ام

اینبار هم تو خواهر خود را توان بده

ای من فدای اشک غریبانه ات حسین!

سهم مرا از این فیض بیکران بده

بگذار پیشمرگِ تو باشم عزیز دل!

دیگر کسی که نمانده بجز من- امان بده

جانم به لب رسیده، بشکن سکوت را

از مهر و لطف گوشه چشمی نشان بده

سهم کبوترانِ مرا هم از این عروج

پرواز تا کرانه ی هفت آسمان بده

اینان که از دو لاله ی احمر که نیستند

از یاوران خوب تو کمتر که نیستند

هر چند نور چشم من، اما عزیزتر

خوش قامتند اگرچه- مادر فدایشان

هرگز به دلربایی اکبر که نیستند

گیرم شهید گشته، فدای تو می شوند

در کربلا سیاهیِ لشکر که نیستند

با آنچه مادر از سفر شام گفته بود

در پیچ و تاب حادثه، بهتر که نیستند

 

***

 

اسکندری، زهرا

.... و زینب که نلرزید....

 

حیرتی نیست اگر یک شب حیدر شده بود

در تب حادثه ها پشت برادر شده بود

از بهشت آمد و بارید بر اندام زمین

اینچنین بود که تاریخ معطر شده بود

هیچ کس آه جز او هیچ کسی خوب ندید

چند گل از تن این باغچه پرپر شده بود

روها یک به یک از دشت به دریا رفتند

نوبت رفتن دلداده ی مادر شده بود

آه مادر و زمین لرزه بر اندامش بود

آسمان سرخ چنان صحنه ی محشر شده بود

درد می آید و اشک است که جا می ماند

سمت چشمان برادر که به خواهر شده بود

کوه لرزید... و زینب که نلرزید ... اگر....

آه یک لحظه اگر گونه ی او تر شده بود

 

***

 

 

اطلاقی، علیرضا

باید از نیزه پرس و جوئی کرد...

 

به ساحتِ مقّدس عون و محمد پسران زینب (س)

 

باید از نیزه پرس و جوئی کرد، رازِ خونین و سرخِ سرها را

باید از این نهالِ پولادین، چید نارنجیِ ثمرها را

بادها شعله پوش می آیند، اسب ها بی سوار... این یعنی

قاصدی غیرِ دود و آتش نیست، که بگیر یاز او خبرها را

آه آن زن کی است؟ این بانو- که همانند ماه می تابد

و به صف می کند کنارِ هم، با شهامت همه پسرها را؟!

آه از بس که مشتری دارند، مانده تا در مدار سرخِ زخم

به کدامین جهت سپر سازد، سینه ی تک تکِ قمرها را!

بچه هائی که چشم در راه اند...، و نفهمیده اند این نوبت

باید از نیزه پرس و جوئی کرد- پیکر زخمیِ پدرها را

آه زینب! دریده شد تنِ عون!- گشته پرپر گل محمدی ات!

آه در دستِ هنده می بینم، تکّه و پاره ی جگر ها را!

باید از نیزه پرس و جوئی کرد، که چه طوفانِ هولناکی بود

کز تنِ مرغ در هوا می کند، دانه دانه تمامِ پرها را؟!

چکمه های هجوم گلدانند...، وَ علف های هرزِ سفیانی....

کربلا یعنی اینکه برداریم، از زمین داس ها تبرها را

آه امروز ظهر عاشوراست... من به چشم حماسه می بینم

آن سوی چهره ی گِل اندود و مرثیه خوانِ رهگذرها را

ظهرِ گرمی است- باد می آید، کاه ها در هوا پرنده شده اند

من به دنبالِ مشک می گردم، شانه های رشیدترها را

باید از نیزه پرس و جوئی کرد، باید از نیزه پرس و جوئی کرد

باید از نیزه پرس و جوئی کرد، رازِ خونین و سرخِ سرها را

 

***

 

برقعی، سید حمید رضا

تیغ دو سر

 

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن زچشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش....

 

زینب همان شکوه، که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش.... 

 

 

***

 

بهارلو، مهدی

خطبه ی زینبیّه

 

اینک زمان زمانِ غزلخوانیِ من است

بیتی ست این دو خط که به پیشانیِ من است

هان ای یزید! بشنو و ابرو گروه نزن

این میهمانیِ تو نَه ... مهمانیِ من است!

غرّه نشو به آنچه سَرِ نیزه کرده ای

این ها چراغ های چراغانیِ من است

ایمن مباد از این همه مشعل خزانِ تو

تا نوبتِ بهارِ گُل افشانیِ من است

ما را چو آفتاب به شامَت کشانده ای

اینک زمانِ قافله گردانیِ من است

دل نیست در دلم... غم و خشم است در دلم

زندانِ من هموست که زندانیِ من است

هفتاد سر از این همه، با من برادرند

اما دو سَر از این همه، قربانی من است:

نذرِ من است و برخی احیای دین حق...

... خونِ دو چشمخانه ی بارانیِ من است...

... زخمی دو سو که با تن و با جانم آشناست...

... بیتی حَزین که طالعِ پیشانیِ من است...

... بیتی که با ردیفِ نمک زخم خورده است...

... بیتی که شاه بیتِ پریشانیِ من است...

 

 

***

 

جعفرزاده، فاطمه

دو تبسّم

 

مهرت از صبح ازل در دل ما افتاده

زحمت و خیر و صفا حاصل ما افتاده

قطره ای از دلت ای پادشه کرببلا

در همان صبح ازل بر گل ما افتاده

زان سحرگاه که تو اب بقا آوردی

شور مستی به دل  عاشق ما افتاده

چه کریمانه تو ای آینه دار ملکوت

گذرت بر طرف منزل ما افتاده

اشک چون گوهر یکدانۀ دریای وجود

در صدفخانۀ دل بی سرو و پا افتاده

با سرانگشت سخاوت بگشا بار دگر

گرهِ سخت که بر مشکل ما افتاده

اذن میدان بده تا بال به خورشی کشیم

بال از خاک به منزلگه توحید کشیم

آمدم باز حسینم چو مسیحا دیدم

چشم برداشتم از دشت خدا را دیدم

چشم برداشتم از رود مجتبی نفسی

پرده افتاد و همه آینه ها را دیدم

ریخت در قاب نگاهم لحظاتی ملکوت

به تبسم چه صمیمانه خدا را دیدم

پرده برداشتم از راه تماشای حسین

پاک شد فاصله از دفتر و آنجا دیدم

رخت خورشید به تن داشت و از درآمد

در نگاهش دو گلستان شکوفا دیدم

آمد و در قدمش دُرّ نگاه افشاندم

آمد و در خبرش روضۀ مینا دیدم

                                دو گل نورسِ زینب شده تقدیم حسین

                                دو تبسم که درخشید به تقویم حسین

 

***

 

حیدری آل کثیر، مرتضی

حضور سرخ

 

آهی کشید و دور و برش را نگاه کرد

بی اختیار، پشت سرش را نگاه کرد

مثل همیشه طرز نگاهش غریب بود

این التفات پر هیجانش عجیب بود

زینب گمان نکرد، که تنها بیاید و ...

کاری بزرگ از دو یلش بر نیاید و ...

شرمنده ی برادر تنهای خود شود

می خواست، قهرمان، به معنانی خود شود

آهی کشید و دور و برش را نگاه کرد

اسبی کشید شیهه، پرش را نگاه کرد

زینب به وجد آمد و شک را کنار زد

بر کوهساری از هیجان رفت و جار زد

آنک ستاره  گان من از راه می رسند

با جوششی طپنده و دلخواه می رسند

از راه می رسند که دنیای من شوند

تا هدیه ای بزرگ به مولای من شوند

دیگر در اشکهام، پناهنده نیستم

پیش حسین و فاطمه شرمنده نیستم

 

حضور سرخ 2

 

شب شد! ولی نه! قافله شب را کنار زد

خورشید، خیمه در جریان غبار زد

منبر نهاد، حضرت خورشید، روی باد

مکتب! طنین خطبه ی غرای بامداد!

تقویم چار فصل سحر را بهم زد و ...

گلزخم های خواندنی اش را رقم زد و

بر سایه ها تلاوت زیبایِ نور کرد

آرام از تغافل صحرا عبور کرد

کم کم گذشت و دید، فقط تیر می رسد

شب، یکه خورد و پنجره ای زیر خنده زد

زینب ستارگاه خودش را صدا زد و

در بین ماه و حضرت خورشید جار زد و

فرمود: تا به خون خدا اقتدا کنند

تا عشق را به سرخی آتش ادا کند

ابری سیاه آمد و پیچید، دورشان

سرخی نشست، بر سر و روی ستاره گان

دیوارهای سایه نشین، جابجا شدند

باران زد و دو صاعقه از هم جدا شدند

 

***

 

روئینا، خلیل

دو اسماعیل

 

چه قابل دارد ابراهیم از این پس، دو اسماعیل

بگیر از دست های منتظر لطفاً، دو اسماعیل

اگرچه من درختم شاخه ام تنها دو گل دارد

همین دار و ندارم هست از گلشن، دو اسماعیل

برای مادران از شاخه گل چیدن چه دشوار است

ولی با جان و دل می چینم از دامن، دو اسماعیل

صبوری در موازات من از اول سفر کرده است

دهم با شوق بی وصفم نه با شیون، دو اسماعیل

چگونه می شود میدان مرا هم حس کند امروز

زند شمشیر جای جرأت یک زن، دو اسماعیل

چنان هاجر سراپای منا را حجله خواهم بست

ولی داماد خواهم کرد فردا من، دو اسماعیل

اگر چه ظهر فردا می رود خورشید از دستم

یقیناً می کند راه مرا روشن، دو اسماعیل

صدای پای ابراهیم می آید و چاقویش

کفن پوشند اکنون جای پیراهن، دو اسماعیل

 

***

 

سکاک، اسماعیل

همسفران زینب

 

عاشقانه با تو همسفر شدند

مجری سفارش پدر شدند

در دفاع از امام خویشتن

زیر تیربارها، سپر شدند

مثل قاسم و علی اکبرند

عاشقانه راهیِ خطر شدند

ظهر بود و مرد بود و انتظار

از صدای اسب باخبر شدند

دشمن این دو را ضعیف دیده بود

وقت رزم و حمله بیشتر شدند

از امامشان اجازه خواستند

زیر ابر خون خویش تر شدند

مادر شهید اگر شدی عزیز!

باعث اش همین دو تا پسر شدند

 

 

 

***

 

شرافت، سید محمد جواد

آروزی مادر

 

دویده ایم که همراه کاروان باشیم

رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم

به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم

که خاکبوس قدم های آسمان باشیم

شما و این همه غربت، چگونه جان ندهیم؟!

خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم

دو چشم حضرت مادر دو چشمه باران است

چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟

دویده در رگ ما خون جعفر طیّار

زمان آن شده در عرش پرزنان باشیم

دو بال سبز پریدن به دست اذن شماست

اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم

دو نوجوان فدایی، دو نوجوان شهید

همان که آرزوی مادر است، آن باشیم

 

 

***

 

صافی، حامد

زمزمه

 

نهراسید که من بعد شما شب باشم

قصد دارم که در این قافله کوکب باشم

با دو بالی که شمائید گمانم بشود

بپرم تا لب گودال... مقرّب باشم

هر دوتان از لب این حادثه خون

تا من از غلغله ای سرخ لبالب باشم

دست عباس قلم شد بنویسد: ((دریا))

بوسه بر خون زده ام تا که مرک باشم

خونتان تازه ترین زینتِ مادر شده است

حیف دیگر پدرم نیت که زینب باشم

 

 

 

***

 

عرفان پور، میلاد

شمشیر غیرت

 

با آنکه رؤیای شهادت در سرم دارم

آیینه ای در دل زصبر مادرم دارم

من عون هستم، عون- خواهر زاده ی نورم-

غم نامه ی خورشیدها را در برم دارم

شمشیر غیرت در نیام اذن میدان است

یک کربلا احساس در چشم ترم دارم

جای من اینجا نیست من از آسمان هستم

تصویری از پرواز در بال و پرم دارم

جان- این امانت- را خداوندا بگیر اینک

من شرم از جانی که با خود می برم دارم

کو آن زمانی که بینم با نگاه شوق

در این بیابان زخم ها در پیکرم دارم

دشمن نمی داند که من از نسل خورشیدم

دشمن نمی داند که صبر از مادرم دارم

جان هدیه ای کوچک برای بارگاه توست

آنسان که من شرم از وداع آخرم دارم

 

 

***

 

علا، افشین

خواهری با عشق

 

پرده را از خیمه ام بالا نزن، بگذر برادر

شرمگینم  چون ندارم تحفه ای دیگر برادر

این دو قربانی چه قابل؟ جان صد زینب فدایت

هر دو را بگذار بر خاک ره و بگذر، برادر

با شهادت نیز خواهر زاده شد اسباب زحمت

خسته ای، دیگر مکش بار غم خواهر، برادر

سینه ام بشکاف با شمشیر زهر آلوده، اما

با نگاه شرمگین در چشم من منگر، برادر

خواهری با عشق، برد از یاد زینب مادری را

تسلیت با من مگو جز در غم اکبر، برادر

گرد و خاکی از میان برخاست، چین واکن ز ابرو

اینک از خیل غلامانت دو تن کمتر، برادر

انتظار شیون از زینب مدار امشب که اشکم

پیش از این خشکیده بر گهواره ی اصغر، برادر

 

 

***

 

غفورزاده، جواد

مرثیه ای که ناسروده ماند

 

من دیده جز به سوی برادر نداشتم

آیینه جز حسین برابر نداشتم

وقتی صدای غربت ((یاسین)) بلند شد

در خاطرم به جز غمِ ((کوثر)) نداشتم

در خلوت خیال خودم اشک ریختم

اما به هیچ رو مژه ای تر نداشتم

این قدر بی وفایی و این قدر بی کسی

در نیم روز واقعه باور نداشتم

دریای بیکران شهادت که موج زد

من در صدف به غیر دو گوهر نداشتم

غیر از دو نازنین، دو جگر گوشه عزیز

دیگر به باغ نسترنِ تر نداشتم

تا جامه ی شهادتشان را به تن کنند

چشم از جمالِ روشن شان بر نداشتم

ای باغبان عاطفه! از من قبول کن

غیر از دو ارغوان معطر نداشتم

سهم من از تمامِ چمن شد همین دو گل

شرمنده ام که هدیه ی دیگر نداشتم

تا در رکاب عشق نگفتند ترکِ سر

از زانوی مشاهده سر برنداشتم

من با سکوت و مرثیه نا سروده ام

جز صبر سایبانی بر سر نداشتم

در سایه سارِ خیمه نشستم پس از وداع

تابِ نگاههای برادر نداشتم

پرواز تا حضور برادر محال بود

می سوختم زهجر ولی پَر نداشتم

چشم و دلم به باغ گل امروز روشن است

شکر خدا، دو لاله پرپر هم از من است

 

 

***

 

مرزبان، امیر

نفس اول

 

فرصت کم است دامن من را رها کنید

وقتش رسیده نذر پدر را ادا کنید

وقتش رسیده نوبت جانبازی شماست

جان را فدای خامس آل عبا کنید

شیران نسل جعفر طیار، یا علی

رخصت اگر نداد مبادا حیا کنید

او را به جان حضرت زهرا قسم دهید!!

وقتی که اذان داد، علی را صدا کنید!!

راضی نمی شود که به میدان روید! باز

در دل برای اذن شهادت دعا کنید

از نسل شیرهای بنی هاشمید پس

وقتش رسیده محشر کبری به پا کنید

حالا زره به قامتتان بوسه می زند

فکری به حال تشنگی خیمه ها کنید

چون کوه پیش مادر خود ایستاده اید

فرصت کم است دامن او را رها کنید

 

شرحه شرحه بوی تو....

جانم فدات یار عزیزم، برادرم

همراه خوب کودکی ام، نیم دیگرم

افتاده ای میانه ی میدان به خون چرا؟

بالت شکسته است چرا پس کبوترم؟

یادت نرفته قول من و تو بجاست... نه؟

گفتی که بی تو از شب دنیا نمی پرم!!!

پیشی گرفتی از من و پرواز کرده ای

این جسم توست غرقه ی خون در برابرم

هجده بهار از گل عمرت گذشته بود

پهلوت هم درست شده مثل مادرم!!!

فرصت بده، بده به همین یک نگاه... آه!!!

آخر تو را چگونه نبوسم و بگذرم

بر شانه زخم نیزه ی دشمن نشسته است

تا چند لحظه بعد، جدا می شود سرم

وقت وداع آمده مولا کنارمان

جای کسی که مانده در آن خیمه ی حرم

 

روایت خورشید

از دشت سمت خیمه می آید کسی مگر؟

گویا دلش شکسته زسنگینی خبر

داغی بزرگی بر دل پاکش نشسته است

داغی به وسعت غم آدم، نه! بیشتر!

آتش به سینه دارد و دریا درون چشم

از قتلگاه سرخ دو مه، کرده او گذر

بر زانوان خسته و محزون گذاشته ست

دو جسم پاک مثل دوباران، دوگل، دو سر

شمشادهای زینب، افتاده روی خاک

فرقی نبود بین دو گل با دو تا پسر!!

خون را ز روی و موی محمد کنار زد

بر پهلوی شکسته ی عون... آه! یک نفر

اینجا شبیه فاطمه پهلو شکسته شد

تکرار شد مدینه در این ظهر کور و کر

 

حالا خبر به خیمه چگونه برد حسین

در خیمه مانده منتظر این دو... یک نفر

بانو به قصد قربت اینبار هدیه کرد

هم از خودش شهید، هم از جانب پدر

اینجا حیا به منزل اعلی رسیده است

با داغ سینه گریه نمودن، نه! این هنر

هرگز نبوده، وقت هنرهای زینبی است!!

یعنی سکوت بر غم دو پاره ی جگر...

حتی نخواست اشک برادر ببیند و

در خیمه ماند که خورشید را دگر ...

 

 

مرثیه خوانی ماه

دیگر نه تاب مانده به سینه، نه دل قرار

افتاده جسم اطهرتان توی کارزار

ای چشم های پاک شما گرمی دلم

ای دست های سبز شما معنی بهار

وقت وداع نیست که محمل نشین شدم

وقت وداع نیست که بر نیزه ها سوار...

مادر فدای سرخی خون غریب تان

هی ریخت روی دامن او دانه انار

آمد برادرم که بگوید... ز من شنید:

... ای کاش باز زنده شوند و هزار بار

جان را فدای جان برادر کنند و من

هر بار از دلیری شان غرق افتخار ....

اما چه حیف این سر خورشید کربلاست

ماه و ستاره های بنی هاشمش مدار!

سر را اگر به چو به محمل زدم، دگر

طاقت نمانده است در این قلب سوگوار

با آتش آمدند و دم تازیانه ها

اطفال آل فاطمه... شلاق ... نیزه ... خار

با کاروان زخم از این دشت می روم

کی می شود که باز بیایم بر این مزار

ای عشق سربلند که بر نیزه می روی

از حلقه کمند تو لایمکن الفرار

ما را ببخش هر چه کم از تو سروده ایم

خون خدا، به سینه ی ما کربلا ببار

 

 

***

 

منصوری، حیدر

جامه ی طوفان

 

مادر دوباره شانه زد موی جوانان را

بوسید موج زلف های عنبر افشان را

آنگاه دنیا ناگهان چشم تماشا شد

از ماورالنهر تا مرز خراسان را

پوشاند صف در صف نگاه روشن خورشید

تا بنگرد بی تابی لب های عطشان را

چشم محمد را بکش سرمه که بعد از این

دنیا نخواهد دید چشمانی بدین سان را

بر قامت عونت بپوشان جامه ی طوفان

تا او به رقص آرد تمام خاک میدان را

فردا در آن هنگامه ی آتش تماشا کن

ازپشت ابر چشم ها اندوه باران را ....

 

***

 

 

نجاتی، پوانه

سهم زینب (1)

 

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند

صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

در التهاب وداعی که بازگشت نداشت

زمین حادثه را دور سر بگرداند

بغل کند پسرش را زلال و آینه وار

درون کالبدش عشق را بتاباند

غرور نبض زند از نوک سرانگشتی

که میل سرمه به پلک پسر بلغزاند

سلام ای زن نستوه، هاله ی اندوه

چگونه شعر کنار تو پر بیفشاند؟

چگونه واژه به تقدیس تو برآید، تا

به بیکرانه ی دنیا تو را بفهماند؟

کدام واژه تو را سرکشد عزیز دلم

که هرم داغ تو آن واژه را نسوزاند

رسیده است برادر ز خیمه بیرون آی

نمی تواند از این درد سر بچرخاند

گرفته روی دو دستش ستاره های تو را

و دشمن آمده تا کف زند، بشوراند

اگر چه عاطفه دارد اگر چه دلتنگ است

اراده کرده که اندوه را بتاراند

نشسته د وسط خیمه عاشق و آرام

که شرم چهره خورشید را نپوشاند

نسیم حلقه زده لای زلف خون آلود

که باز کاکل دامادرا برقصاند

چه سخت بود زنی اشک را بخشکاند

صبوری اش جگر کوه را بلرزاند

 

 سهم زینب (2)

 

مادر نشسته سیر تماشایشان کند

هنگام رفتن است، مهیایشان کند

عون است یا محمّد؟ فرقی نمی کند

در اشک های بدرقه پیدایشان کند

این سهم زینب است: دو طوفان؛ دو گردباد

لب تشنه اند، راهی دریایشان کند

او یک زن است و عاطفه دارد عجیب نیست

سیراب بوسه قامت رعنایشان نیست

آنهاپر از حرارت لبّیک گفتن اند

باید سفر به خلوت شیدایشان کند

آرام سرمه می کشد و شانه می زندن

تا در کمند عشق فریبایشان کند

بر شانه می زند که: برو، سهم کوچکی ست

باید نثار غربت مولایشان کنند

 

 

***

 

هدایتی فرد، ندا

نه! مریم نیست

 

او هاجر اما تشنه آبی که زمزم نیست

لبریز از درد است اما نه! نه! مریم نیست

باید کسی باشد که در هفت آسمان انگار

در طالعش جز ردّ پاری اشک و ماتم نیتس

باید خودش را می تکاندن از آرزوهای ش

از هر چه دارد آسمان- سهم دلش کم نیست

باید صدایش کوفه را در هم بپیچد: آی

این ریسمانی که به جا مانده ست محکم نیست؟!

آمد کنار خیمه ها چرخاند چشمش را

تا یک فرات خشک تا آبی که... کم کم نیست

خاکستری مانده ست بر بوم غزل هایم

در دشت هم جز شعله ای در هم و بر هم نیست

دستم... دلم.. دست و دلم دارند می لرزند

نه هیچ ماهی قرمزش مثل محرم نیست

در شرجی این توده های داغ جاری دش

اما نفهمیدم کجا؟! انگار یادم نیست....

 

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://fars.hozehonari.ir/s/GWKNGBK

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: fars.hozehonari.ir