
گنجینه شعر عاشورایی 4
سیزده بار زمین دور قدش چرخیده است!
حوزه هنری فارس در آستانه ماه محرم بر ان است در سلسله مطالب ویژه ای نمونه هایی از گنجینه شب شعر عاشورا را جهت استفاده شاعران و مداحان عاشورایی بازنشر کند.
آنچه پیش رو دارید برگی از این دفتر است که در سومین گام به عرض ارادت به ساحت مقدس حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام پیام آور وفادار عشق می پردازد:
تعفعلی، زکریا
عطش، آتش
عطش، آتش پر پرواز داری
عمو جان غم مخور سرباز داری
برای تک نوازی های قاسم(ع)
به روی نیزه ها آواز داری
منم آن بلبل بستان رویت
گل زیبای زهرا (س) ناز داری
حسین (ع) ای گلفروش کربلائی
گل سرخِ فروشی بازداری
عطش، آتش پر پرواز داری
عمو جان غم مخور سرباز داری..
***
دستوری، مژده
آب یک بهانه است
پاسخ سئوال تو رمز یک شهادت است
آخرین نگاه تو حاکی از شجاعت است
سرزمین کربلا ناظر است و بی قرار
رنج می دهد تو را لحظه های انتظار
در میان دشت خون آب یک بهانه است
آسمان برای تو مثل آشیانه است
در هجوم تیرها تو پرنده می شوی
مرگ آرزوی توست پر زخنده می شود
***
سالاروند، فاطمه
مسافر غریب
ای مسافر غریب، ای پرنده شهید
ای همیشه سربلند، ای نجیب روسپید
سورۀ فصیح نور، بر لب تو می شکفت
آفتاب عشق و درد در دل تو می تپید
پاره پاره و کبوود، زیر سم اسبها
از تن معطّرت باغ لاله می چکید
بودنی چنان وسیع، مثل تو زمین نداشت
رفتنی چنین شگفت، چشم آسمان ندید
باغهای خشک را، یاد سبز تو بهار
قفلهای بسته را، نام روشنت، کلید
ماندنی ترین غزل خواندنی ترین سرود
کی توان تو را نوشت؟ کِی توان تو را شنید؟
***
شفیعی، خلیل
سوار سپیده
به بوی صبح قسم شب همیشه رفتنی است
و آفتاب محبت همیشه گفتنی است
سری که تا به سرِ نیزه سرخ می خواند
تغزّل گل سرخ است سبز می ماند
در آن دیار که آئینه هم ریاکار است
صدای شب پره بر شانۀ سپیدار است
شکوه بیشه فقط غرّش جنون دارد
قنات صبر خدا لجّه لحّه خون دارد
کتاب سبز صفا را خزان ورق می زد
دل ستارۀ خون خنده بر فلق می زد
در آن چکاچک شمشیرهای خون آلود
((منم سوار سپیده)) صدای قاسم بود
صدا، صدای علی بود شور خیبر داشت
هزار صاعقه طوفان بغض حیدر داشت
صدا، صدای حسن در طلوع یاد حسین
صدا، صدای شکوه حضور بد رو حنین
حسن ز صبر الهی بلند سروی کاشت
که سبز تا به خدا رفت و هیچ صبر نداشت
اگر دلا تو بینی به خواب گیسویش
دگر قرار نگیری قسم به ابرویش
در آن کویر در آن قحطسال عشق و حیات
دمید غیرت قاسم به دشت روح قنات
گرفت دست به دامان عشق و پیر نشد
به دامِ ماندن و دامادیش اسیر نشد
هزار جلوه چو خورشید، ناز کرد و شکفت
هزار پنجره آغوش باز کرد و شکفت
هزار آینه خورشید در نگاهش بود
حریر یاس غزلوارۀ پگاهش بود
شکست تا شود آئینه زار دشت غرور
شکست تا که بماند همیشه عشق صبور
***
شهریاری، فرخنده
آزمون نیزه
جاده ها در التهاب کیستند
لحظه ای اگر تو را بایستند
کیستی ستاره می بری به دوش
بیعتی دوباره می بری به دو ش
یادگار بغضهای کیستی؟
آفتاب تشنه را گریستی
بوی شانه های تشنه می دهی
بوی رود و بوی دشته می دهی
جاده های سرخ التهاب را
کیستی، شتاب وا تنخاب را
اوفتاده در رکاب آفتاب
خیره خیره در خطاب آفتاب
ابرها نصیب خاک می شوند
شانه های ما هلاک می شوند
چشمها سموم سکه خورده اند
اب را به نیزه ها سپرده اند
امتداد لاله های سوخته
داغدار کربلای سوخته
ای شبیه رودهای بیقرار
انتظار سرخ خیمه را ببار
ناله های تشنه را جواب ده
آب را خطاب را جواب ده
سربنه به شانه های سبز پوش
قطره ای گلوی تشنه را بنوش
می روی به جاده ها خبر دهی
در فنای تشنگی ثمر دهی
آزمون نیزه و شکفتن است
فصل، فصل از تو گفتن است
نیزه ها در انتخاب کیستند؟
رودها مگر که را گریستند؟
***
فخارزاده، محمد
در تحیرم بگو که چیستی؟
کیست اینکه تا نشانه می کند
کشتن مرا بهانه می کند
اینکه وسعتم ترانه خوان اوست
با خیال من همیشه روبروست
این که ریشه کرده در خیال من
عشق آتشین بی زوال من
شعله شعله می تراود از دلم
این که عشق او سرشته با گلم
عاشقم من و چقد رساده ام
دل به کار آفتاب داده ام
موج می شوی حباب می شوم
کوه می شوی من آب می شوم
ای تبسم تو احتیاج من
بوسه بر ضریح تو علاج من
ای شهید ملتقای خون و خاک
مقتدای عاشقان سنیه چاک
قاسم ای حماسه باز بی بدیل
زادۀ مسیح و وارث خلیل
ای دل تو مثل آب و آینه
هم نژاد آفتاب و آینه
ای صدیق حسن و مرتضی خصال
مصطفی کمال و مجتبی جمال
قامت صلابت تو اکبری
ذوالفقار غیرت تو حیدری
مثل ما اسیر جم نیستی
در تحّیرم بگو که چیستی
شب به خیمه ات رجوع می کنی
ظهر می شود، طلوع می کنی
لب گشاده مست مست می روی
تیغ خیدری، به دست می روی
عشق در دلت فرود می کند
تیغ بر سرت سجود می کند
چشمهای روشنت پر از رضا
بال می زنی زخاک تا خدا
برترین حماسه را رقم زدی
بر ستیغ قرنها علم زدی
شور عاشقی تو را دچار کرد
بسط ماند و قبض اختیار کرد
فارغ از تعینّات هر چه بود
پشت پا زدی به عالم وجود
اهل درد و داغ بودی و بلا
جز بهانه ای نبود کربلا
***
قاسمی، محمد حسین
هوای گل شدن
رخی چون آفتاب شب شکن داشت
دلی روشن ز نور ذوالمنن داشت
سر آغاز بهار نوجوانی
شکوه فکر پیران کهن داشت
همین بس این که در وصفش بگویم
به سر شور حسینی از حسن داشت
نمی گنجید جان در پیکر او
که جانی برتراز حجم بدن داشت
به خون چون غنچه پیچید از دل تنگ
ولی در سر هوای گل شدن داشت
رکاب مرکبش بوسید جبریل
که فرمان از خدای ذوالمنن داشت
ندانستم که در پیکار دشمن
زره یا رخت دامادی به تن داشت
ز آب زندگانی دست شسته
لب عطشان سرِ سر باختن داشت
زمیدان داری او دشمن و دوست
سرانگشت تحیّر در دهن داشت
چه شد قاسم که جان ((قاسمی)) سوخت
از آن آتش که در جان سخن داشت
***
کاج، غلامرضا
سبزتر از یک صنوبر
بر ضریحت چون کبوتر می شوم
در رکابت نخل بی سر می شوم
در طریق عاشقی عاشق ترین
د رنیستان شعله ورتر می شوم
نیست دیگر مهلت چون و چرا
لاله ای هستم که پرپر می شوم
در کنار ساحل سرخ عطش
دریم خونم شناور می شوم
رکعتان عشق در محراب خون
مثل حیدر مثل حیدر می شوم
معنی تفسیر نفس مطمئن
معنی طه و کوثر می شوم
در هجوم ترکتاز نیزه ها
مرغ بی سر مرغ بی پر می شوم
آسمانی تر از معراج بهشت
سبزتر از یک صنوبر می شوم
سبزتر از روح گلهای بهار
با نسیمت من معطر می شوم
قاسمم گر اذن میدانم دهید
مثل اکبر مثل اکبر می شوم
***
مذنب، محمد خلیل (جمالی)
هستِ حسین
فرزند حسن مست حسین آمد و گل کرد
گامی زد و همدست حسین آمد و گل کرد
از پیر جوان برد دل از تازه جوانی
دل باخته سرمست حسین آمد و گل کرد
پیراهن سرخ تنش انداخت در آن دشت
در قرب خدا هست حسین آمد و گل کرد
شد آتش سوزنده و زد در صف دشمن
پیکان صف از شست حسین آمد و گل کرد
بیت الحرم سینه قاسم به خدا بود
آن خانه که در بست حسین آمد و گل کرد
***
منصوری، حیدر
سرچشمه زیبائی
این جوان کیست که گل صورت از او دزدیده است
سیزده بار زمین دور قدش چرخیده است
رو به سرچشمه زیبایی و دریای وفا
ماه از اوست که اینگونه به خود بالیده است
خاک پرسید که سرچشمۀ این نور کجاست
عشق انگشت نشان داد که او تابیده است
پیش او شور شهادت ز عسل شیرین تر
آسمان میوۀ احساس ز چشمش چیده است
گر چه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار
باغ سر سبزتر از او به جهان کی دیده است؟
اسب آرام رها کرد گلی را در خاک
کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است
کاروان عزم زیارت چو کند، برخیزید
دل من مانده ترینی که همه لنگیده است
***
هاشمی، نیره السادات
افتخار سرخ
ایثار در چشم دلش رازی بزرگ است
این رمز معصومّیت آغازی بزرگ است
یک مرد کوچک سوی میدان رهسپار است
تیغ و سپر گفتند سربازی بزرگ است
در صحنۀ تقدیرهای نابرابر
او قهرمان فصل اعجازی بزرگ است
او می رود بر آسمانها قد فرازد
در سینه اش رؤیای پروازی بزرگ است
گل زخمها بر جان سبزش می شکوفند
این افتخار سرخ سربازی بزرگ است
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: fars.hozehonari.ir