
روایت: فادیه گلستانی از فاجعه لامرد
قطعه سوم پازل ویرانگر
ما نسلی بودیم که جنگ را تنها در خاطرات کهنه و نگاتیوهای دههی شصت جستوجو میکردیم، غافل از آنکه تقویم اسفندماه، توهم امنیتمان را یکشبه به آتش خواهد کشید.
ما نسلی بودیم که جنگ را تنها در خاطرات کهنه و نگاتیوهای دههی شصت جستوجو میکردیم، غافل از آنکه تقویم اسفندماه، توهم امنیتمان را یکشبه به آتش خواهد کشید. شنبه، نهم اسفند ۱۴۰۴، روزی بود که عقربههای ساعت با سرب داغ روی شقیقههای این سرزمین چرخیدند و از پایتخت تا میناب و نخلستانهای لامرد، همزمان خبر مرگ و آوار باریدند. از پشت قاب تصویرها و از فاصلهی صدها کیلومتر، تنها میشد نظارهگر فرو ریختن دیوارهای امن جهان بود؛ روزی که خون معصومانهترین کودکان و ویرانی خانهها، بهاء سنگین یک قمار بزرگ شد.از شیراز نارنجستانزده و خنک تا جادههای تبدار، کشیده و نیمهکویر لامرد، بیش از چهارصد کیلومتر آسفالت پرپیچوخم فاصله است؛ فاصلهای میان خنکای ملایم مرکز استان و هوای سنگین خطهای که ماههاست بوی باروت کهنه و خاکستر میدهد. لاستیکهای خودروی خبرنگار که پس از ساعتها عبور از گردنههای سخت به ورودی شهر میرسد، از کنار غولهای صنعتی و اقتصاد پنهان این خطه عبور میکند؛ از خطوط انتقال گاز پالایشگاه پارسیان و آسمان سرخ مجاورت پهنهی صنعتی و معدنی لامرد گرفته تا کورههای ذوب سالکو در منطقه ویژه اقتصادی که شمشهای آلومینیوم را بیرون میدهند.این جغرافیا باید تنفسگاه ثروت و انرژی کشور میبود؛ اما امروز تمام مسیرها به نقطهای ختم میشود که جغرافیای این شهر را دو نیم کرد: اسکلت مچاله و سیاهشدهی سالن ورزشی شهید نعیمی.میایستم درهمان لحظه؛ تمام خاطرات آن روز، شنبه ۹ اسفند، برایم تداعی میشوند؛ همان شنبهای که طلوع کرد تا طولانیترین روز سال شود.
شنبه، نهم اسفند؛ روزی که عقربههای ساعت مثل سرب مذاب روی شقیقهها حرکت میکردند.صبحگاه، هنوز چشم شهر به روشنایی عادت نکرده بود که خبری مثل صاعقه بر سرمیلیونها انسان فرود آمد؛ پرواز رهبر انقلاب(سید علی حسینی خامنه ای در حمله موشکی دشمن آمریکایی-صهونیستی به شهادت رسید) شوکی عمیق بود که فضا را در بهت و سکوتی کرکننده فرو برد.شهر مات مانده بود و گلوها پراز خرد شیشهی بغض. انگار تکیهگاه زمین در یک آن فرو ریخته باشد؛ اضطرابی ناشناخته به جان روزمره افتاد که مجالی برای سوگواری باقی نمیگذاشت.اما این داغ آغازین، تنها سرفصل روزی بود که قرار نداشت ذرهای مهلت نفس کشیدن به این جغرافیا بدهد. پیش از آنکه چشمها بتوانند عمق این مصیبت را درک کنند، ضربهی بعدی از ساحل جنوب رسید: مدرسهی شجرهطیبه در میناب.یکصد و شصتوهشت کودک معصوم؛ بچههایی با روپوشهای ساده، مدادهای رنگی نتراشیده و کیفهایی که هنوز بوی دفتر نو میداد، در چشمبرهمزدنی زیر خروارها آوار سیمان و آهن مدفون شدند. زنگ تفریحی که به خاکستر ختم شد. آنسوی خبرها، کلمهها از معنا تهی شده بودند؛ ۱۶۸ نام، ۱۶۸ امید زنده که در کسر ثانیهای به آماری خونین بدل گشت. داغ میناب، آتش به مغز استخوان میکشید.هنوز دود و خاکستر میناب در گلو مانده بود که در گرگومیش غروب همان شنبهی سیاه، تصویرهای لامرد پیش چشم همه نشستند؛ قطعهی سوم و پایانی پازل ویرانگری که آسمان فارس را به خون کشید.
نخستین مقصد، بلوار معلم و شهرک ایثار است؛ جایی که دیوارهای مجاور سالن با تنهای غربالشده و منافذی که شریان بتنشان را ترکشها پاره کردهاند، مثل پیکرهای مجروح به راه خیره ماندهاند. روی سردر این سالن، تابلویی ترکشخورده هنوز خودنمایی میکند: مجموعه فرهنگی ورزشی شهید حاج خلیل نعیمی.برای غریبهها، این نام شاید تنها یک یادبود باشد؛ اما در حافظهی تاریخی لامرد، گرهخورده به یک داغ کهنه است. حاج خلیل نعیمی؛ دیپلماتی زادهی همین نخلستانها که در جوانی پس از آشنایی با اندیشههای امام (ره) راهی خارج شد، به زبانهای عربی، اردو و انگلیسی مسلط بود، سالها در سفارت ریاض و کنسولگری لاهور خدمت کرد و سرانجام در فروردین ۱۳۸۳ در مقام دبیر اول سفارت ایران در بغداد، هدف ترور مسلحانه قرار گرفت و با ۱۳ گلوله به شهادت رسید. سالها بعد، جوانان شهر این سالن را به یاد او نامگذاری کردند تا در زمین منسوب به یک مجاهد ورزش کنند. اما چرخدندههای تاریخ چرخید تا بیستودو سال پس از آن ترور، در عصر نهم اسفند ۱۴۰۴، این سالن بار دیگر به قتلگاهی از آتش بدل شود؛ این بار برای کودکان و نوجوانانی که زیر همان نام، مشق زندگی میکردند.
عقربههای ساعت، همان عصر، در لامرد روی اعدادی قفل شد که دوربینها و بازسازیهای بعدی برای همیشه ثبتشان کردند.بر پایهی روایت فرماندار لامرد نخستین موشک در منطقهی تلخندق فرود آمد و موشک دوم، چند ثانیه بعد، در کنار کانون قلمچی؛ سومین موج مرگ به شهرک ایثار و چهارمین و سنگینترین اصابت، بر ورزشگاه شهید نعیمی و زمین چمن پیرامونش نشست؛ همانجا که دختران والیبالیست و فوتسالیستهای نوجوان مشغول تمرین بودند. چهار موشک، در بازهای کمتر از ۳۵ ثانیه، در قلب محلههای مسکونی.کمی بعد، بررسیهای گروه تحقیقی «ایرورز» که نیویورکتایمز نیز آن را تأیید کرد، از جزئیاتی هولناک پرده برداشت: موشکهای آمریکایی «پیآراسام» پیش از برخورد، در ارتفاعی حدود ۲۰ متری منفجر شدند و صدها هزار ساچمهی سهگرمی تنگستنی را به اطراف پاشیدند.بارانی مرگبار که بهجای سنگر، خانهها و آدمها را نشانه رفت. در این حمله ۲۱ نفر از جمله کودکی دوساله، شهید و بیش از ۱۸۰ نفر مجروح شدند. طبق گفتهی فرماندار، تعطیلی بهموقع مدارس و آمادهباش بیمارستانها مانع از آن شد که شمار قربانیان از این هم فراتر برود.
سولهای که تا دیروز نبض تپنده نشاط و هیاهوی پویای نوجوانان لامرد بود، امروز به موزهای از داغ مجسم بدل شده است؛ مکانی که پروندهی ثبت ملی آن بهعنوان مکانرویداد مقاومت در دست اقدام است. اما در این ماههای گذشته، آنچه بیش از در و دیوار غربالشدهی این قتلگاه روح خسته مردم را خراش داده، آوار آهن نیست؛ چرخیدن مدام خودروهای شاسیبلند پلاکدولتی روی خاکسترهای این دیار است.نگاه کردن به این تصویرها از فاصلهی صدها کیلومتر، عمق درد را کاهش نمیداد؛ بلکه پرده از این حقیقت عریان برمیداشت که جنگ، برای طراحانش دراتاقهای فرمان، یک قمار تکنولوژیک و آمار روی کاغذ است، اما برای انسان نشسته در این خاک، یعنی فرو ریختن ناگهانی و مطلق هر چه معنای زندگی و امنیت داشت. جنگ تریبونهای تمیز و بیانیههای شیک دیپلماتیک نیست؛ جنگ یعنی آوارگی روحی، یعنی مادری که بعد از آن روز، با هر صدای ترمز یا افتادن شیء بر زمین، مرگ را روبهروی چشمهایش میبیند.جنگ یعنی مدرسهای که دیگر زنگ تفریح ندارد و محلهای که دیگر کوچههایش صدای دویدن کودکان را نخواهد شنید.با این همه، زیر این آسمان داغدیده، بساط سوگواری جای خود را به همبستگی داد؛ مردمی که آوارهای خانه و سوله را با دستهای خود کنار زدند، از دل خاکستر برخاستند و به دنیا ثابت کردند که این جغرافیا، روی پاهای خود مردمش زنده مانده است؛ مقاومتی بیصدا و ریشهدار که هیچ موشکی قادر به انهدام آن نیست.روایت: فادیه گلستانی
گالری تصاویر (۴)
نظرات
در حال بارگذاری…
