فارس
← همه اخبار
ضیافت سردار بی سر در جوار ضریح خاک

هفته هنر انقلاب اسلامی13/ بازنشر روایت داستانی

ضیافت سردار بی سر در جوار ضریح خاک

۲۲ فروردین ۱۳۹۹کد خبر: 108896۱

شهید شیرعلی سلطانی که امسال به عنوان شهید هنرمند شاخص سال انتخاب شده از شاعران و مداحان برجسته اهل بیت علیهم السلام در شیراز بوده است.

به گزارش ستاد اطلاع رسانی هفته هنر انقلاب اسلامی فارس، وی که به شهید بی سر و سردار بی سر مشهور است سال ها قبل از شهادت در مسجد حضرت المهدی "عج" شیراز برای خویش قبری تدارک دیده بود که جای سر نداشت و پس از شهادت وی مشخص شد پیکر او بدون سر بازگشته و قبر به اندازه است.

شرح این ماجرا با نام ضریح خاک توسط دکتر غلامرضا کافی نگاشته شده و در کتابی به همین نام منتشر شده که شامل مجموعه خاطرات شهدا از نویسندگان فارس است و به کوشش هاشم کرونی در سال 1379 توسط نشر شاهد به زیور طبع آراسته شده است.

در دامه فرازی از زندگی نامه شهید و این روایت داستانی را به نقل از نوید شاهد فارس از منبع پرونده فرهنگی، مرکز اسناد ایثارگران فارس مرور می کنیم:

 

 شهید حاج شیر علی سلطانی در بیست و پنجم دی ماه سال 1327 در محله ی کوشک قوام شیراز دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع ششم ابتدایی خواند و بر حسب علاقه ، به حوزه ی علمیه روی آورد.  وی پس از پیروزی انقلاب چندین بار در جبهه حضور یافت. شهید سلطانی ایام جوانی دل سروده های خود را که از زلال روحی آرام و ملکوتی سرچشمه می گرفت با صدای دلنشین و خوش آوای خویش در هم آمیخته و مجالس و محافل مذهبی و شامگاهان مغموم جبهه را با طنین کلام آسمانی خود شور و حالی خاص می بخشید .   وی سرانجام در دوم فروردین ماه سال۶۱ با تنی بی سر به دیدار دوست شتافت.روحش شاد.   ضریح خاک / خاطره ای از سردار بی سر حاج شیر علی سلطانی   ضریح خاک   *غلامرضا کافی   خاکهای نمناکی در زاویه ی چپ حیاط ریخته شده بود ، رد ریخته ها نشان میداد که خاکها را از داخل کتابخانه بیرون آورده اند . گفتم حتما می خواهند آنجا را مرتب کنند . شاید هم وسیعترش کنند. نمی دانم شاید! حس غریبی ناخواسته مرا به داخل هل داد، نبض زمین باضرب آهنگی یکنواخت میزد. گودالی حفر شده بود به درازای یک انسان «پناه برخدا !» دلم مثل شن ریزه های لبه ی گودال ریخت پایین. هنوز نگاهم را داخل گودال نینداخته بودم که هزار جور فکر در سرم چرخید . در همین فکر ها بودم که دلهره ای به جانم انداخت. متوجه من نشده بود، همچنان نبض زمین می زد . به داخل گودال خم بود، چهره اش معلوم نبود. هیکل جسیمش تمام حفره را پر کرده  بود. کمی سرش را بلند کرد، آستینش را از روی پیشانی اش عبور داد. خیس شد تند تند نفس میزد، بر عکس نبض زمین، دیگر لازم نبود چهره اش را ببینم، اندام درشتش داد می زد  که «حاجی» است. - سلام خسته نباشی، حاجی ! مثل اینکه از حضور من خوشش نیامده باشد، مکثی کرد و بعد آرام آرام نگاهش را به پشت سر چرخانید: - سلام علیکم و رحمت الله  بلند شد، سر زانوهایش را تکاند و بیرون آمد . صورتش گل انداخته بود. دانه های درشت عرق که شیار پیشانی اش را گذشته بودند خود را لابلای محاسن پر پشتش پنهان می کردند. حالا که حاجی از آن بیرون آمده بود، درست مثل قبر بود. حتی لبه هم داشت. گفتم: پناه بر خدا! این برای کیست؟ لبخندی زد و گفت: پناه بر خدا ندارد مومن! هرکه باشی و ز هـر جا برسی / آخرین منزل هستی این است بعد دستی به شانه ام زد و گفت: این قبر حقیر شیر علی سلطانی است. در حالیکه سعی می کردم تعجبم را پنهان کنم ، نگاهی آمیخته به ترس و تحیُّر در قبر دواندم. رعشه ای شبیه هول قیامت از ستون مهرهایم عبور کرد. البته چیزی نگفتم، ولی به نظرم آمد برای قد رشید حاجی کوچک می باشد... وقتی حاجی شهید شهید شد، پیکر بی سرش را همانجا دفن کردند و شگفتا که آن قبر برای پیکر بی سرش اصلا کوچک نبود!   ضریح خاک / خاطره ای از سردار بی سر حاج شیر علی سلطانی

گالری تصاویر (۲)

ضیافت سردار بی سر در جوار ضریح خاک۱ / ۲
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://fars.hozehonari.ir/s/7799VJW

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: fars.hozehonari.ir

ضیافت سردار بی سر در جوار ضریح خاک | فارس