فارس
← همه اخبار
دل نخلها تازه شد از عبورت...

گنجینه شعر عاشورایی 3

دل نخلها تازه شد از عبورت...

۵ شهریور ۱۳۹۸کد خبر: 39408۲

حوزه هنری فارس در آستانه ماه محرم بر ان است در سلسله مطالب ویژه ای نمونه هایی از گنجینه شب شعر عاشورا را جهت استفاده شاعران و مداحان عاشورایی بازنشر کند.

آنچه پیش رو دارید برگی از این دفتر است که در دومین گام به عرض ارادت به ساحت مقدس حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام پیام آور وفادار عشق می پردازد:

 

ده بزرگی، احد

گل خونین دهن

 

گل خونین دهن عشق سلام

سربدار چمن عشق سلام

ای که نهضت شده آغاز از تو

مرد آتش سخن عشق سلام

شیر آزادۀ زنجیر گسل

کشته راهزن عشق سلام

ای سرت پرچم گلدستۀ صبح

مهر ظلمت شکن عشق سلام

پیک مظلوم پیام آور خون

شاهد انجمن عشق سلام

ای که از گلشن تو پرپر شد

دو گل یاسمن عشق سلام

مسلم ای خون خدا در رگ تو

نایب گل بدن عشق سلام

 

سکّه آفتاب

 

امشب ای کوفه یاری ندارم

خسته ام، غمگساری ندارم

همچو آتشفشان میگدازم

جز دل شعله باری ندارم

کوفۀ فتنه امشب دگر من

در خزانم، بهاری ندارم

گرچه سرگشته تر از نسیمم

بی وفا، با  تو کاری ندارم

من سفیر خداوند عشقم

باکی از جان نثاری ندارم

سکۀ آفتابم ولیکن

در تو هیچ اعتباری ندارم

از تو ای شهر نامردمی ها

بیش از این انتظاری ندارم

روی دوشم شکسته سر ازغم

غیر غم کوله باری ندارم

همچو طوفان پیچیده در خویش

بیقرارم قراری ندارم

نخل زخم تبر خورده ام من

غیر خون برگ و باری ندارم

بغض غم در گلو دارم اما

چشم اختر شماری ندارم

ای خدای احد در غریبی

یاریم کن که یاری ندارم

 

***

 

صائب فسایی، علیرضا

پشت دریچه های بسته

 

آنشب دلم در آتش بیداد می سوخت

باغ گلو در حسرت بیداد می سوخت

بغض غریبی پرده دار سینه ام بود

گویی که تیری بی قرار سینه ام بود

گویی که یادش بر دلم انگشت می زد

غم بر در و دیوار سینه مشت می زد

آیینه های شهر چشمم می شکستند

کم کم پری ها در کنارم می نشستند

یک دشت گندم زار امّا زرد و خاموش

یک آسمان خورشید امّا سرد و خاموش

پشت دریچه های بسته، شاپرکها

در حسرت شعله نشسته شاپرکها

گلبرگها بازیچۀ طوفان کینه

سبزینه ها سرگته در بوران کینه

نای نیستان نیلی از آه غریبی

نی زن، شسکته سینه، از مردم فریبی

از کوفه تا کوفه دو رنگی موج میزد

در کوچه های دلهای سنگی موج میزد

شب دست در دست سکوتی سرد می گشت

مردی در آنجا خسته از نامردمی گشت

میریخت از درهای شهر کوفه، نیرنگ

می آمد از سوی رفیقان نیزه و سنگ

بی غیرتان در را به رویش بسته بودند

با آنکه دل بر تار مویش بسته بودند

تها مسلمانی که تسلیم خدا بود

می رفت آنجایی که تصمیم خدا بود

 

 

***

 

صادقی، محمد حسین

((غلام))

اهتراز

 

آه ای  کهنه دیوار ویران

ای تو در کوفه تنها مسلمان

گوش کن من غلام حسینم (ع)

بهر کوفه، سلام حسینم (ع)

من نمایندۀ نو رنابم

ذره هستم ولی آفتابم

آفتابی که در من نهان است

در تن خاکیم مثل جان است

گوش کن، حرف بسیار دارم

وقت تنگ است، پیکار دارم

غربت من مداوا ندارد

ظرف دلتنگی ام جا ندارد

باید این رازها را بگویم

باید اندوه دل را بشویم

تیغ تنها، مرا چاره گر نیست

چون زپیغام برنده تر نیست

گوش کن گوش، پیغام دارم

بر دلم داغ اسلام دارم

داغ آن آفتاب مسافر

داغ خورشیدهای مهاجر

داغ آنکس که ثقلین ناب است

او که هم عترت و هم کتاب است

داغ میراث دار محمد (ص)

وارث کوله بار محمد(ص)

داغ دارم، دلم بیقرار است

گوفه، اینگونه، در انتظاراست

گرنمیرم از این زخم پرپشت

داغ اسلام خواهد مراکشت

آه ای کهنه دیوار ویران

ای تو در کوفه تنها مسلمان

آه ای یاور سایه گستر

ای بجا مانده از عهد حیدر

باش محکم چو ایمان مسلم

سر مپیچان زپیمان مسلم

گوش کن گوش کن درد دارم

ترس از این دین بیدرد دارم

کوفیان نامه را دام کردند

تیغ بر پشت اسلام کردند

شیعه ام، تیغ بر پشت دارم

نامۀ عشق در مشت دارم

شیعه، مظلوم تاریخ دین است

شیعه فریاد سرخ زمین است

شیعه از مرگ پروا ندارد

ترس از تیغ دنیا ندارد

شیعه در مرگِ خود شد تولد

مرگ، تاریخ میلاد او شد

نیست از تیغها اعتنایم

دستپروردۀ مرتضایم

باز هم جاهلیت هویداست

جهل این خفتگان جهل عظماست

با هزار آیه، شورا گرتفند

قتلِ ما زا زفتوا گرفند

کوفیان دعوت از نور کردند

وانگهش زنده در گور کردند

آه ای کهنه دیوار ویران

آه ای تکیه گاه غریبان

خشتهای تو از خاک عشق است

آبَت از چاه حیدر شناس است

خاکت از مشهدی، ناشناس است

یاد دارم که شخص رحیمی

ساختت بهر طفل یتیمی

اینک ای سرپناه یتیمان

ای تو در کوفه تنها مسلمان

جانِ تو، جانِ تو، جان مسلم

باش یار یتیمان مسلم

هیچکس گرچه در کوفه، جز چاه

نیست از غربت حیدر آگاه

گرچه از کوفیان بودم آگاه

گرچه مولا خبر داشت از چاه

لیک با صد اتمام حجت

آمدم سوی دام خیانت

گرچه اینجا بسی پیلتن بود

مَرد، تنها، یکی شیر زن بود

او که بر عهده خود شد وفادار

او که با جرم من شد گرفتار

کوفه  تکرار تاریخ ننگ است

کوفه بازیچۀ دین رنگ است

دین و ایمانشان جز شکم نیست

بهر اسلام این داغ، کم نیست

کاش اینها مسلمان نبودند

کاشکی ننگ قرآن نبودند

قلبشان غیر خاکستری نیست

دنیشان غیر همبستری نیست

کوفیان مردگانی عمودند

کاش مثل تو، دیوار بودند

حرف دارم ولی وقت تنگ است

بر سرم باز، باران سنگ است

دردهای دلم بیشمار است

این که گفتم یکی از هزار است

وقتِ جنگ است و پیکار دارم

آخرین حرف با دار دارم

آنچه بر دار فردا عیان است

بیرق شورش شیعیان است

کوفه، ای پایگاه خیانت

کوفه، ای خائن در امانت

برتو یک نام می زیبد و بس

شهرِ بوزینگانِ مقدس

 

***

 

 

غفورزاده، محمد جواد

((شفق))

نخستین شهید

 

بزیر تیغم و این آخرین سلام منست

سلام من به حسینی که او امام منست

سلام من به امامم  به سیدالشهدا

که متقدای من و شاهد مقام منست

کجائی ای تو مرا کشتی نجات بیا

که بی حضور تو این زندگی حرام منست

اگر چه دورم از آن آستان دلم با تست

که ذکر خیر تو کار علی الدوام منست

غروبم از غم غربت اگر چه لبریز است

هنوز عطر وصال تو در مشام منست

اگر که شهرۀ شهرم به عاشقی نه عجب

که شور عشق تو شیرینی کلام منست

مرا به شادی دیدار توامیدی نیست

غم جدائی تو همدم مدام منست

سزاست شهد شهادت بجام من ریزند

که در فراق تو چندیست تلخ کام منست

اگر گذار تو افتد به کوفه خواهی دید

که برج و باروی آن شاهد قیام منست

براه عشق نخستین فدائی تو منم

سفیر خاص توام و ین صلای عام منست

یکی بدفتر فضل مجاهدان بنگر

که شکرلله سرلوحه اش بنام منست

حیات و زندگی من عقید تست و جهاد

حسینی ام من و این مذهب و مرام منست

توئی منادی صوت عدالت انسان

در انتظار تو فریاد ناتمام منست

به عزم بیعت از این قوم بی وفا و دو رنگ

قیام کردم و گفتم که بخت رام منست

میان اینهمه پیمان شکن به ناکامی

حصار کوفه کنون شهربند و دام منست

به خاک و خون کشدم گر که دست ظلم چه باک

که در طریق وفا استوار گام منست

وجود پاک ترا چشم زخم تا نرسد

دعا به حضرت تو ذکر صبح و شام منست

بگو که شهد شهادت بمن گوارا باد

در این محیط که زهر ستم بجام منست

به بین که شور قیامت زکشتنم بجام منست

به بین که شور قیامت زکشتنم برخاست

سربریده من پرچم قیام منست

میا به دعوت مردم بسوی کوفه، میا

 

در آخرین نفس این آخرین پیام منست

من این چکامه سرودم که مسلم بن عقیل

بدین بهانه بگوید شفق غلام منست

 

 

 

***

 

کافی، غلامرضا

غریبه

 

چقدر آشنا می نمائی غریبه!

بگو از کجا از کجایی، غریبه

در این شهر و این شب چه بی سرپناهی

نداری مگر آشنائی غریبه

دل نخلها تازه شد از عبورت

مگر تو ولّی خدائی غریبه

تن شهر بوی تو را میدهد، آی

تو جان کدام آشنایی غریبه

تو در آسمان نگاهت چه داری

که کردی دلم را هوایی غریبه

غبار کدامین سفر بر تو مانده ست

که گرد از دلم می زدائی غریبه

به کار که بستی گره چفیه ات را

که از کار من می گشائی غریبه

تو را می شناسم، تو را می شناسم

تو همرنگ خون خدائی غریبه

کمینگاه دیوست این شهر، این شب

مگر در دل من درآئی غریبه

تو رفتی و ماندست در کوچۀ شهر

نشان از توم ردّپائی غریبه

 

***

 

ناصر زاده، مهرناز

اهل دیار کوفه

 

آیینه را در دیدۀ باور شکستند

راه طلوع صبح را بر خویش بستند

با دست خواهش سوی خود آورده گل را

آنگاه پایش را به خار فتنه خستند

فریاد یا حق را بگوش عشق خواندند

دل را ولی هرگز به عشق حق نبستند

از رزم، از پیکارشان گفتند و گفتند

امّا به هنگام عمل از پا نشستند

نامردمی  را از قرار عهدشان بین

پیمان نبسته عهده را در هم شکستند

نیرنگ هر کس می زند با طعنه گویند

اینها مگر اهل دیار کوفه هستند

 

***

 

سعیدی راد، عبدالرحیم

پیغامبر خون خدا

 

پیغامبر خون خدایی مسلم

افسوس چرا، از او جدائی مسلم

هر چند میان کوفیان جان دادی

دانم که شهید کربلایی مسلم

 

پرسوز تر از شهاب

چون موج میان آبها جان می داد

پرسوز تر از شبهابها جان می داد

مسلم چه غریب با دلی بشکسته

چون عکس میان قابها جان می داد

 

معلّم شهادت

در وادی طوفان بلا جان می داد

آن دلشده، جان به راه جانان می داد

آن روز معلم شهادت چه غریب

با نای بریده درس ایمان می داد

 

***

 

سنگری، محمد رضا

قحطی مرد

 

درها همه بسته بود در قطحی مرد

فریاد نشسته بود در قحطی مرد

یک زن شب کوچه های بن بست و غریب

مردانه شکسته بود در قحطی مرد

 

شب انکار گذشت

تابوده حباب، جوی آبی نشده است

سیراب لب از کف سرابی نشده است

ای سایه پرستان شب انکار گذشت

همپایۀ سایه آفتابی نشده است

 

ای کاش

ای کاش پس از تو فتنه سرباخته بود

یا خانه در آغوش شرر ساخته بود

ای کاش بقول خواجه بعد از تو خدا

رسم سفر از جهان برانداخته بود

 

 

 

آغازگر تمّوج دریا

او مطلع شعر ناب عاشورا بود

آغازگر تمّوج دریا بود

هرچند دو بال بسته کشتند او را

چونه روح پریدن هر دو بالش وا بود

 

یک سایه

در دوزخ ترس، عهده خاکستر شد

یک سایه فقط غریب را یاور شد

مهتاب نشست کوچه شد بی سایه

سردار غریب عشق تنها تر شد

 

میثاق شکسته

آن روز که کوفه عشق را پروا کرد

میثاق شکست، عشق را تنها کرد

یک سر به سکوت کوچه دادند ولی

یک روح به آسمان پر، واکرد

 

 

دشواری انتخاب

بی تابی روح آب معنا می شد

عریانی آفتاب معنا می شد

سرمیل زمین و دل سربالا داشت

دشواری انتخاب معنا می شد

 

افسوس

افسوس دری به کوچه ای باز نشد

با مرد غریب، شهر همراز نشد

انگار که کوچه نیز بدعهدی کرد

حتی دمی انعکاس آواز نشد

 

قحط سالی پروانه

شب بود و شکسته بالیِ پروانه

یخ بسته شبی حوالی پروانه

ای شمع کجا کجا، کجا بودی تو

هنگامه قحط سالی پروانه

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://fars.hozehonari.ir/s/J3B558E

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: fars.hozehonari.ir